تبلیغات
لیگان؛ صفحه ای ازحقیقت - هوا گرمه ومغز سر موجوشه
درغار تاریخی لیگان مقاومت شگفت انگیزی علیه عبدالرحمن جابر صورت گرفته است.

هوا گرمه ومغز سر موجوشه

تاریخ:سه شنبه 1391/04/20-08:52 قبل از ظهر

هوا گرمه ومغز سر موجوشه

نخستین ابیاتی که از کودکی شنیده ام وهنوز در ذهنم است یکی همین است واین روزها بار ها این بیت وهم لینگی هایش را زمزمه می کنم؛ چون دقیقا در هوای گرم وبس آلوده کابل گرفتاری هایی هم است که مغز سر را به جوشش می آورد، درین چندسطر شما را هم در جریان می گذارم که چرا؟ وچگونه؟
*یکی همین حال وهوای کابل است که هم گرم است وهم آلوده وآلودگی اش تنها به تعفن وکثافات وزباله ها وگرد وغبار کوچه های خاکی ودود موتر های دست دوم وسوم وچهارم ممالک سازنده وکشورهای ثروتمند واسطه استعمال وتجارت وتیل های درجه 7 به بعد از نظر تصفیه وپالایش وحتی تیل هایی که علی رغم نا خالصی یک بار دیگر در شبرغان وسرپل با تیل هایی که از چاهها به صورت غیر قانونی استخراج واصلا پالایش نشده است گد می شود وسگهای ولگرد خیابانی ورمه های کوچی هایی که حتی برگ درختان پیش خانه ها هم حق شان محسوب می شود ودهها ازین قبیل نیست بلکه هوای کابل از نظر سیاسی واداری واقتصادی ورفتار انسانی واسلامی وهر نوع معاشرت جمعی نیز آلوده وزهر آگین است.
من هم همیشه با رسیدن گرما دچار سر گیچی وآشفته حالی عجیبی می شوم؛ از طرفی طبیعتم به سردی تمایل شدید دارد وحتی در زمستان کمتر احساس سردی می کنم ودر گرمی عرق وجودم را فرا می گیرد وچاره آن جز همراه داشتن یک "جان پاک" کلان نیست وداکتران هم می گویند درمانی ندارد جز افزایش ویتامینها ومینرالها در وجودت که از راه طبیعی ومصرف میوه تازه خزانه قارون می خواهد واز راه ادویه کیمیاوی معده "کاه خوری" وحوصله "گاومیشی" ومن از هردو بی نصیب! خدا نشان ندهد که چاشت روز وتا نیمه های شب هم خواب غلبه کند وهم عرق سرازیر شود وهم کف پاهایت تب بگیرد ودر نتیجه تمام وجودت بسوزد ویا مور مور کند ومجبور این دوبیتی وطنی را زمزمه کنی: خداوندا سه غم آمد به یک بار. از وسایل امروزی سرد کننده در خانه ام خبری نیست، چند روز پیش وارد فروشگاهی شدم وخوشم آمد بپرسم کولر آبی دارید؟ گفتند بلی وبه دام افتادم یکی را آوردم از جنس پاکستانی وهمینکه چالان کردم از خیرش گذشتم چون آنقدر غر وفیش دارد که گویی چرخکی آپاچی گشت می زند. پاکستان وخیرش را به کناری گذاشته ام، در معامله بسیار ناتوانم وهمیشه به جانم می زنند!! از سر بام خوابی هم می ترسم؛ سال گذشته این کار را کردم تمام اطفال را پشه لشمانیا گزید وبهار گذشته برد وآورد آنها به کلینیک جان مرا ودرد وسوز سوزن ودوا جان آنها را کشید آخر ما در کمربند میله جای سگهای ولگرد ورمه های کوچی موقعیت داریم واین دو عامل اصلی انتقال بیماری لشمانیا است. پس جان من وگرمای مغز سر جوش تموز پایتخت زیبای کشورم.
*تلفن ورفت وآمد خلقی که هر یک به نحوی مشکلی دارد واز من توقع رفع آن را، دلیل دیگر مغز سر جوشی من است؛ترنگ ترنگ ترنگ... بلی... الو... من فلان ابن فلان مسکونه فلان جایم... مدیر مکتب با سرمعلمی من مشکل دارد چه می توانی؟... من بازنم دعوا دارم کار ما به محکمه کشانده شده برای قاضی بگو...من در کار وبارم دچار ورشکستگی شده ام خودت پیش مردم اعتبار داری از کسی یا بانکی برایم قرضه جور کن...من در قطعه ویا کندک پذیرش منتظر تعیین بست هستم کوشش کنید که در مناطق انتحاری موظف نشوم...من کار ندارم برایم کدام وظیفه... من ایران می روم ویزایم... من مریض دارم کدام داکتر وشفاخانه و...تا آخر بخوانید. از یک طرف توقع مردم بی جا است ولی از جانب دیگر حق دارند این نظام واداره روزگاری سر مردم آورده که در پی حل امور قانونی وروز مره شان مجبورند هردری را بزنند وچاره درد شان را بجویند.
*بسیاری از جوانان نورسیده وسیاست زده هم گاهی باعث مغز سر جوشی می شوند، آنقدر فلسفه می کنند که گویی اول وآخر حساب وتدبیر امور را در دست دارند وتو اندر خم یک کوچه ای، مگر ندیدید این جوانان،خون جناب عالی را چطور بجوش آورد واو مجبور شد همه انباشته های ذهنی ودرونی اش را برون ریزد وکاسه سیاست را چنان لگد بزند که ده نسلش هم ترمیم نتواند. خوب! به شور واحساس شان باید احترام گذاشت وتلاش وجرأت شان را تحسین کرد مگر این دوستان کوشش کنند که از فرصتها بهره جسته وخود را کامل کنند وتحت تاثیر شرایط وفضا از خود سازی دور نشوند وموجب بهره جویی افعی های سیاست چتل وغیر معیاری جاری درین ملک نگردند.
*مناسبتهای عمومی که نوعا توده های مردم در پی تجلیل آنند ونیز سنتهای حاکم در مورد زندگی ومردگی از دیگر اموری است که مغز سر جوش است؛ نفی وطرد آنها از زندگی ممکن نیست وبا باور های خودم نیز سازگار نمی باشد، من به شدت به مذهب وآموزه های آن عشق می ورزم ولی فهم عام مردم از آموزه های دینی ومذهبی اغلب غیر قابل قبول است وخرافاتی وبعضا مطلقا بی ربط به مذهب وحتی مخالف آن ونیز شیوه تجلیل هم بیشتر نمایشی وخود خواهانه است تا در پی درک درست از دین ومذهب. هفته گذشته سه سخنرانی درباب مهدویت داشتم وبه زعم خود کوشیدم کمی متفاوت تر با وعاظ رسمی سخن بگویم واگر ازین سر گیجی ها مجالی شد محتوای صحبتم را با شما هم در میان می گذارم. در مردگی وزندگی هم اگر شر کت کنی باید از هرکار دیگری دست بکشی وروز ها وشبها فقط شغلت کف زدن برای عروس ویا دامادی باشد ویا فاتحه خواندن برای خدا بیامرز شده ای واگر شر کت نکنی نشانه بی حرمتی به مردم وغرور وتکبرت است ودلیل خوبی برای رانده شدنت از جامعه. من گهگاهی به دوستانم می گویم که در دوسر ملامتم؛ مثلا در عید ها اگر به دیدن کسی بروم، عده ای در خانه می آیند ومن نیستم، می گویند حالا از خانه اش گریزان است ومردم از پشت دروازه اش بر می گردند واگر به دیدن کسی نروم می گویند هوادار شده ومردم به نظرش نمی آید، من هم نمی خواهم نزدیکانم را که همه سر گرم تحصیل هستند قربانی روابط اجتماعی خود کنم ومانع درس شان شده هر یکی را به نمایندگی خود در جایی برای رسیدگی به مردگی وزندگی مردم روان کنم؛ این است که فشار ها ازین بابت هم درین گرما مغز سر جوش است.
* کشمکش های سیاسی هم از جهات مختلف مغز سر خور است چه رسد به جوش! از یک طرف خواسته یا نا خواسته وارد گود سیاست شده ام ونمی خواهم این قافله را رها کنم، زندگی در سرزمین ما آنقدر آمیخته وآلوده به سیاست است که شاید کمتر کسی ازین غایله فارغ باشد؛ این غایله هم چتلی ونا پاکی اش در کشورما مغز سر سوز است وهم نامردی های که از هر جهت درین میدان است وهم دشواری های اصلاح آن. بر علاوه در کشاکش عجیبی هم هستم؛ از یک سو هنوز هم رهبران سنتی وکهنه کاری که در سالهای پیش هم رکاب شان بودیم توقع ادامه راه را دارند وصد بار خداحافظی ما با ایشان به شلغم! این به خاطر آن است که از یک جهت این ها مارا مجبور فکر می کنند ووضعیت را هم بگونه ای ساخته اند که در کف دریای سیاست وقدرت افغانستان چند توری بیشتر نیست ومردم ماهی های سرگردانی اند که از توری اگر جستند به توردیگری می افتند وبرای این صیادان فرق نمی کند که چه کسی در تور کی می افتد مهم این است که راه گریزی نیابد.راستی مردم ازبیک اگر صدبار از دوستم وحزبش فاصله بگیرند، بازار آشفته سیاست در کشور سر انجام این خلق را بر خلاف میل شان به تور او نمی اندازد؟ وچاره دیگری دارند؟ همینطور هزاره وخلیلی ومحقق وتاجیک ومارشال ومسعودها وعبدالله وقانونی وعطا محمد وپشتون وطالبان وکرزی وسیاف و... وبه همین دلیل این ها هیچ گاه هم پروای آن را ندارند که مردم کیستند وچه می خواهند؟
سلام وعلیک داشتن ها با جریانهای سیاسی واشخاص سیاسی هم یک درد سر شده وهرکدام به بهانه اینکه روزی برای کار خاصی با وی دست مصافحه داده ایم حالا از بیخ بغل گرفته اند که یار مایی؟ بی سر نوشتی سیاسی هم عجب درد سری دارد! خود ما هم می خواهیم فکر خود وراه خود واراده خود وجمع خود را داشته باشیم. همه این ها مشغولیتهایی است که در شبانه روز بقدر کافی مغز سر را بجوش می آورد، بخصوص زمانی که این کشمکش ها همراه می شود با بازی های صیاد منشانه تور داران سیاست وحاصل این بازی ها بر خورد های حیثیتی پیدا می کند نظیر کار آکادمی علوم ویا سخنان کرزی ویا هیاهوی مصنوعی محقق وباز نماینده فرستادن به ارگ ویا ماجرای دوستم ویا هم سانسور خلیلی در مورد کوچی ودهها مورد دیگر.
*برای من رسانه ها هم درد سر بزرگی شده اند وگاهی امید می کشم که ای کاش عده دیگری ازین رسانه ها نیز همانند "تمدن" و"راه فردا" مرا بایکوت می کردند ویا چه می شد که من از اول این هارا همانند "نورین" و"افغان" و"امروز" بایکوت می کردم. باور کنید که اگر از دل اینها باشد در 24 ساعت 10 ساعت آن را باید در مسیر راه وداخل ستدیو وشامل برنامه های زنده مباحثی باشی که بیننده دارند اما شنونده نه!!
در دوهفته گذشته علی رغم اینکه به خیلی ها پاسخ منفی دادم وازخودخفه شان کردم وحتی در مواردی تلفن های شان را جواب ندادم وحتی تلفن خود را خاموش کردم باز هم حد اقل این موارد بود:صدای آشنا در دوبر نامه 50 دقیقه ای بحثی در مورد دموکراسی وکیف وکم آن در افغانستان که من ورحیمی پژوهشگر علوم سیاسی در لندن شر کت داشتیم، شبکه خبر ایران در یک برنامه زنده اختصاصی پیرامون بررسی تحولات جاری افغانستان،طلوع نیوزدربرنامه کنکاش در مورد سخنان درربار کرزی، کابل نیوز در برنامه ژورلید پیرامون کنفرانس"توکیو" وربط آن با نشست"کیوتو"، تلویزیون نگاه در سه برنامه میز گرد سیاسی پیرامون شهکار علمی آکادمی علوم، بررسی حوادث اندر که به قیام ضد طالبان شهرت یافته ودست آورد های احتمالی کنفرانس توکیو وچندین مصاحبه کوتاهی که خبرنگاران به خانه می آیند.
رسانه ها -اگر مستقل باشند- چشم وگوش وگلوی جامعه اند وفریاد های دردناک توده هایی که کمر شان در زیر بار نارساییهای موجود خمیده همین رسانه ها می توانند باشند، ازین ها نمی شود برید ولی واقعا کثرت وتعدد نفس وجود رسانه ها ونیز برنامه های گفتمانی شان که اغلب ناشی از عدم توان تولید وپر کردن وقت توسط گفتگوها می باشد ومعدود بودن کسانی که دربرنامه ها دعوت می شوند وحاضر می گردند، خسته کننده است ووقت گیر، بر علاوه برای من به یک تهدید امنیتی هم تبدیل شده است که موارد دیگر را می مانم فقط همینکه چهره تلویزیونی مرا در شهر آلوده کابل زندانی کرده ونمی توانم از مسیر های عادی به هزاره جات محبوبم برسم نهایت تاثر آور است.
*درکنار این همه باید در غم نان هم بود ولذا بر علاوه اینکه از توانم که بیان وقلم است برای صدای مردمم شدن استفاده می کنم برای نان عیال هم استفاده می کنم؛ قسمتی از وقتم برای تدریس وقسمتی برای یکی دو پروژه تحقیقی در برابر پول اختصاص یافته وتازه می فهمم که عیال داری چقدر سخت است!! من فقط دوسال است که بار عیال بردوش دارم وپیش ازآن این بار مرا پدر خودم وپدر عیالم کشیده اند ومن قیرانی مصرف نکرده ام لذا حالا برایم آن عکسی که پیر مردی روی بوجی بارش خوابیده وباذوقی روی عکس نوشته: چه راحت نوشتیم بابا نان داد ولی نفهمیدیم که برای نان ما لحظه لحظه جوانی اش را مایه گذاشت! بسیار جالب است وهر روز که کامپیوترم را روشن می کنم اول آن عکس را می بینم وفکر می کنم ووجدانا از هردو پدرم سپاس گذاری می کنم.
*شاید بگویید این نوشته با هیچ اصول اکادمیک تحقیق ونطریه پردازی وخاطره وداستان وچه وچه برابر نیست، به ما چه که تو در گرما عرق می کنی وبرای نانت تحقیق وابزار تحقیق هم درین ملک کم ویا نایاب، چرا وقت مارا گرفتی؟ می خواهم بگویم حق با شماست ولی این هم واقعیت است که شرایط ما شرایط مغز سر جوشی است ومن ازین بابت نوشتم که بگویم بعض واقعیتهایی در درون جامعه است که کمتر به آن توجه می شود وهر بخشی که من به آن پرداختم برای شما شاید سوژه مطالعه وواکاوی شود ونیز خواستم بدینوسیله عذر بخواهم ازینکه من از حوادث پس می مانم ودر نوشتن وتبه وعده هایم به شما وتعهدات خودم ودغدغه های درونی ام پرداخته نمی توانم.


نوع مطلب : فرهنگی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پویا
یکشنبه 1391/04/25 08:09 بعد از ظهر
درود بر جناب استاد جوادی
به نظر من این مغز جوشی‌ها اگر جای شکایت دارند، جای شکر هم دارند. دلیل هم به آن دلیل که اینها خود بیانگر مشغولیت در کار خلق خداست آنهم در کشوری که تنها چیزی که ارزش ندارد همین مخلوقات است. برخی برای گاو و گوسفند شان بیش از آدمها ارزش قایلند، برادران راضی وناراضی را ببینید که برای علف این حیوانات بیچاره چگونه آدم می‌کشند و خانه میسوزانند و...
همه اینها میرساند که اگر آدمی بناست مغز سر بخورد خوبست این مغز را در این راه بخورد.
به هر صورت ما دعا داریم خدای منان شما را صحیح و سلامت داشته و مغز نغز تان را تا آخرین لحظه‌ها عمر تان (که آنهم الهی دراز بادا) فعال و بی درد نگهدارد.
امین
چهارشنبه 1391/04/21 05:26 بعد از ظهر
با سلام و خسته نباشید خدمت استاد جوادی
از این که همواره به فکر مردمی و در این راه مغز سرت را به جوش میاری، نشانه صداقت و ایمان راستین شماست.
ماشمارا یار و خدمت گذار مردم خود میدانیم و به شما ایمان داریم.
شما سرمایه بزرگ ملت و نتیجه خون کسانی هستید که برای موجودیت مردم جان شان را فداکردند.
خواست ما این است که نیروی تان را بیشتر به کاری که برای مردمان نتیجه دارد، متمرکز کنید و نگذارید که دیگران وقت گران بهای شما و سرمایه مارا تلف کند.
ممنون. یک دنیا دوست تان دارم
انشاالله که سرورقوم و مایه عزت و زینت مردم باشید.
من هرباری که به اینترنت میام به وبلاگ شما سرمی زنم.
علی
چهارشنبه 1391/04/21 01:34 بعد از ظهر
سلام! مطالبی که در نیمه شعبان گفتید اگر ممکن هست نشر کنید. سلامت باشید!
محمد انور امید
سه شنبه 1391/04/20 10:41 بعد از ظهر
درود آقای جوادی عزیز ، ویبلاک زیبا و نوشته های زیبا ، فقط یک خواهش داشتم اگر خدا کند در نوشته های بعدی شما ببینم. نوشته ها خیلی طولانی است ، اگر میشود لطفا در چند پاراگراف یک مطلب را نشر نمایید ، چون برای خواننده ها (برای خودم) فکر کنم خیلی دلچسب واقع میشود و خستگی نمیگیرد.
سربلند باشید جوادی عزیز.
عبدالله غفاری
سه شنبه 1391/04/20 07:19 بعد از ظهر
سلام بر استاد
ما تن به فنا دادیم تا زنده شما باشید
بر تربت خاک ما دستی به دعا باشید
ما مسلمانیم و در پای اعتقاداتمان جان می دهیم. بودند انسان های بسیاری که نظیر شما خودشان را وقف مردم کردند و از مطبوعات نفسانی شان دست برداشتند بی گمان بیهوده نبوده است.
البته مواظب سلامتی تان باشید که مساله شخصی نیست و شما سرمایه مردم هستید.
فایق حصارنایی
سه شنبه 1391/04/20 01:08 بعد از ظهر
اگر همین صفحه مجازی نباشد این همه عقده دل را کجا میتوان خالی کرد بهرحال خوب است که گاهی آخوند ها هم غزل زمزمه میکنند موفق باشید
محمدحسین فیاض
سه شنبه 1391/04/20 12:55 بعد از ظهر
درود بر جناب جوادی عزیز
چنین نوشته های صمیمی ارزشش از ده مقاله عریض و طویل دیگر بهتر و بیشتر است. مهم این است که حقیقت زندگی را بیان کنی. درکت می کنم از این جوشیدن مغز.

کریمی
سه شنبه 1391/04/20 12:54 بعد از ظهر
وا فعا عالی بود در نوع خود...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تحلیل آمار سایت و وبلاگ